خرید بک لینک

حالم بده، از سیاهیِ قلب آدمها...

حالم بده، از زوال عقلها...

حال کودک گمشدهای رو دارم که دست مادرش رو رها کرده و قلبش از وحشت کم مونده بایسته... دور و برش رو نگاه میکنه واسه پیدا کردن مادرش، ولی غریبههایی رو میبینه که با مادرش فرق دارن... حرفهاشون، کارهاشون، قیافههاشون، فرق داره...

ترس بند بند وجودش رو پر کرده و نمیدونه چیکار کنه...

چشم که باز میکنم، یه عده دروغگوی ریاکار کثیف حق به جانب اطرافم میبینم که دارن بیراهه میرن... خلاف میکنن... زور میگن...

هر چقدر هم دوری میکنم و کناره میگیرم ولی به قدری توی قدرتطلبی و زورگوییشون زیادهروی میکنن که جایی برای پناه گرفتن برات نمیذارن...

دنیای کثیفی شده... آدمهای از حیوان پستتر...

هر کسی حرف خودش رو میزنه، حق رو به خودش میده... کار خودش رو میکنه...

بی توجه به عواقبش...

خدایا قلبم داره میترکه...

مغزم دیگه کشش نداره...

روح و روانم درگیر شده، خودت به فریادمون برس...

خودت کمکمون کن...

خدایا تو رو از دست ندیم..............

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 18:20

صفحه بندی