لطفا!... - تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 19:16
حال الانم دقیقا مثل حال مادریه که خیلی خیلی خوابش میاد، چند شبانه روزه نخوابیده، چشماش از شدت بی خوابی می سوزه، هوش و حواس براش نمونده و گیج گیجه... اما مجبوره بازم بالا سر بچه ش بیدار بمونه تازه اونم
غریبانه... - تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 13:38
غریبانه# میان مجلس نشسته بودم. نگاه می کردم و لبخندم از سر ناچاری بود. فکرم به سختی مشغول بود. من میان آن جمع چه می کردم؟وصف یک میهمانی معمولی را شنیده بودم اما تجملات و تشکیلات مجلس بیشتر از آنچه که د
رگ عصبی - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 0:36
خب تو نگفته بودی که هیچ ضمانتی واسه دوام خوشی ها وجود نداره! من فکر کرده بودم که عمر خنده هام خیلی بیشتر از چند ساعته... چه خوش خیالیِ خامی بود! تموم این مدت خودمو فریب می دادم که می تونم جلوی رنگ باخ
خسته از قیاس ها... - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 0:36
خسته ام از قیاس کسی هست که تو زندگیش با کسی مقایسه نشده باشه؟ من که فکر نمی کنم... هر آدمی حداقل یه بار رو مقایسه شده! خیلی حال بدیه اون زمان می دونم من امروز خودم شروع کردم خودمو با بقیه مقایسه کردن!
فرمول عجیب!... - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 0:36
تو سعی داری حرص منو در بیاری تلاش می کنی تا مستقیم و غیر مستقیم بهم حالی کنی که دوستم نداری تلاشت اینه هر جا و هر طور که تونستی منو نادیده بگیری باشه حرفی نیست! ادامه بده با اینکه ته دلم یه پیچایی می خوره اما اگه بعدش بی خیال میشم احتمالا واسه خاطر اینه که تو هم برام مهم نیستی! فقط اون حس منفیته که ...
بس نیست واقعا...؟! - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:08
بغض می کنی در حالی که می دونی نباید بغضت لو بره، اون حس خفقانی که واسه سرکوب بغض و مخفی نگه داشتنش داری، می تونه اندازه جابجا کردن یه کوه ازت انرژی بگیره... ازت کم کنه... حالت از رفتار یه آدمی بهم می
منو رها کن از این حس تنهایی... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:08
تو چه می دونی وقتی بین نوشتن و ننوشتن گیر می کنی چه حسی داره؟... یه تعلیق ادامه دارِ دیوونه کننده ... فقط خدا حال منو درک می کنه... خدایا لحظه هام تو رو کم دارن... نجاتم بده از ویرونه حالی که برای خودم ساختم و دلِ دل کندن ازش رو ندارم... من بدون تو هیچم خدا... هیچ...
بزن باران... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:08
مثلا بارون بزنه تو کوچه... صدای شر شرش بپیچه تو گوشِت... لای پنجره رو باز کنی و خنکای هوا بره تو جونت... دستتو بالا بگیری و دونه دونه بارونو حس کنی... و دلت... و دلت یک آن پر بکشه تو هوای دو نفره ای که دستای گرمشو تو دستات داشتی... سه نفس عمیق بکشی و زل بزنی به رد پاهایی که حالا با آب بارون پر شدن.....
شکیبا ... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:41
یک لحظه ب ایست ...حال خراب ذهن مشوشت را به دیگران انتقال نده ...شعله های این آتش فرو می نشیند ولی آتشی که در ذهن دیگران انداخته ای شاید شعله ورتر ، دامان خیلی ها را بگیرد ... برچسبها: یک لحظه ب ِ ایست
آینده یعنی همین ... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 11:48
می گویم : اگر از آینده خبر داشتم و می دانستم به بیشتر خواسته هایم خواهم رسید گاهی اینقدر غصه نمی خوردم و افکارم را مشغول نمی کردم . خودم می گویم : خب آینده که همه اش خبرهای خوش نیست . زندگی اگر بالا دارد ، پایین هم دارد . آن وقت با دانستن غصه های آینده غمت بیشتر نمی شد؟! کمی فکر می کنم و با خود می گ...
وقتی بی جواب می مانی ... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 11:48
گاهی خسته ام ...خسته ...آن زمان که دست روزگار مدام دومینوهای در حال چیدمانم را برهم می زند ... و من می مانم و زحماتی بر باد رفته ... اصلا این روزگار گاهی سر لج می افتد ... دلش بازی کردن می خواهد اما بی رحمانه ... دلم بی حوصله می شود و زانوی غم بغل می گیرد ... دلم سکوت می خواهد و سکوت ... اعتراف می ک...
ای دوست کجایی... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 11:48
دوست خوب دنیای مجازی ام ،سلام خوبی خوشی . مدتی است از احوال هم بی خبرم . از زمانی که بلاگفا به مشکل برخورد وتو آدرس وبلاگت را تغییر داده بودی و من آن را از دست دادم . دلم برایت تنگ شده و می خواهم بدانی به یادت هستم و برایت بهترینها را آرزومندم . 510 عزیزم سلام مرا به مادربزرگ جونی برسان و مراقب خودت...
هنوز ... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 11:47
هیچ می دانی اگر رها شوم چی می شود ...نه ... اینگونه نیست که می پنداری ... من در بند افکار مشوشم محبوسم ... من نه اینم که می بینی ... که این فقط نقابی است ... من ... من آرام پر شور درونم ... همین نیست که می بینی ... که دیده می شود ... فقط نگاه ... کاش می شد ...کاش آنقدر قوی بودم ... تا بند بند این ری...
فقط کمی جسارت ... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 11:47
داشتم سیب سرخ عاشقی رو با دستمال سفید محبت برق می انداختم ، که یهو از دستم افتاد و قل خورد سمت حواس پرتی ... نمی دونم چم شده بود . چرا جست نزدم و نگرفتمش ... چرا مات رفتنش نشستم و دنبال بهونه گشتم ... می دونم ... می دونم قانون شکنی جسارت می خواهد ... ولی اگه قانون دیگه معنی درستی نده ...باید بشکنه ....
بیا و بمان ... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 11:47
یک روز بی خبر باید رفت ...یک روز بی صدا باید خندید ... یک روز بی حرف باید قدم زد ... یک روز بی هوا باید بخشید ... این یک روزها باید بیایند ... بمانند ... و باشند ... تا تو نفس بکشی ... وبهار بهترین بهانه است برای آغاز این بایدها ... برای بلعیدن عمیق اکسیژن تازه روییده ......
خلوتکده ... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 11:47
باید بگویم به این مخترعین محترم ... یک اتاق نامرئی بسازند ... یک پوششی فاقد زمان و مکان ... جایی باشد به مانند خلاء ... گاهی که دل آدمی هوس ترکیدن دارد ... با خیال آسوده ... غایب از نظرها و بصرها ... بنشیند و زاز زار گریه کند ... ببارد و ببارد و سیل بسازد ... بلکه سنگواره های غم از دل بساید و ببرد ....
بلای قشنگ ... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 11:47
زن که باشی همه دنیا در تو خلاصه می شود ... تو مثال شقایقی تا زندگی ادامه پیدا کند ... ولی بایدی در کار نیست ...برای زندگی کردن با تو قلب ها تپش می گیرند ... دل های بی هوس در کنارت آرام می گیرند ... تو بهترین نشانه ای برای محبت خدا ... تقدست را به چه مثال بزنم ... ای پاکی فیروزه ای ... ابرها هم برای ...
تکیه گاهم باش ... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 11:47
ما آدم ها ... رهگذریم ... اگر هستیم خواستیم ... نه اینکه اجبار باشد ... اگر تشخیص دهیم نباشیم ... نخواهیم بود ... به همین راحتی ... همدل و همراه و همراز و همدرد و همیار بودن مان ، به تشخیص مان بستگی دارد . نه به الزام بودن اینها . نه به نیاز بودن مان . این خواستن مان است که مبنای تمام بودن هایمان اس...

برچسب‌های مرتبط

ای دوست کجایی | ای دوست کجایی که | اي دوست كجايي | آهنگ ای دوست کجایی | دانلود اهنگ ای دوست کجایی | هنوزم وقتی میخندی | هنوزم چشمای تو | هنوزم همونم یکم مبتلاتر | هنوز همونم صادق | هنوزم در پی اونم